عكسهاي جديد ونسا هادجنز و زاك افرون

Posted: April 7, 2010 by sheida in Vanessa Hudgens, Zac Efron
Tags: ,

زاك و ونسا در مراسم افتتاحيه بيمارستاني در لس آنجلس

Comments
  1. mahsa says:

    aval

  2. mahsa says:

    jofte$un nazo kho$gelan,kheili ham be ham miyan.sale 2009 dovomin zoje mahbub $odan.

  3. farzaneh says:

    harchi man az ZAC EFRON khusham miad 🙂 az in GFesh VANESSA motenaferaaaaaaaaaaaam 😦
    mer30 aji sheida

  4. kathy* says:

    lebasesh kheily ghashange
    mamnoon🙂

  5. beti** says:

    pastil :-&

    in zacam aghl nadarea
    adam ghahtie vasash?

  6. الهه says:

    آخی چه ناز شده. لباسشم خیلی خوشمله. مرسیییییییییییییی

  7. shadi says:

    نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
    – سلام کوچولو ,
    سرشو برگردوند و لبخند زد
    – سلام ,
    چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
    – خوبی ؟
    سرشو بالا و پایین کرد
    – اوهوممم
    – تنها اومدی پارک ؟
    دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
    – نههه … اوناشن .. دوستام …
    با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
    خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
    – پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
    بازی .
    سرشو به چپ و راست تکون داد
    – نه , من ازونا بزرگترم
    ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
    – شما نمی رین بازی ؟
    اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
    – من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
    بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
    – نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
    خیلی …
    نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
    – دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
    دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
    – ناراحتتون کردم ؟
    آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
    – نه … اصلا , صداشون کن
    از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
    – بچه ها .. بیان
    بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
    از روی تاب پریدن پایین
    – راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
    برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
    – من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
    آهو…
    گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
    – سلام .. سلام
    جوابشونو دادم :
    – سلام
    پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
    – این آقا دوستته آهو جون ؟
    آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
    – این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم … , پنج سالشه , سه روزه که مرده , … ,
    باباش … باباش … ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
    نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
    آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
    – باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین …
    با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
    – و تو ..؟
    آهو لبخند زد ,
    – من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
    نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
    نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : – بریم آهو جون ؟
    – ما باید بریم .
    به خودم اومدم ,
    – کجا ؟
    مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
    – اون جا
    آهو خندید و گفت :
    – ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
    – اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
    فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
    – خدا ..خدا چه شکلیه ؟
    و باز هر سه تا خندیدند
    آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
    بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
    ***
    چشمامو که باز کردم شب شده بود
    دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
    – تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

  8. amin says:

    chera moohaye zac injooriye?
    venesa kheili cute

  9. behnoush says:

    lebaseh naze in vanesa!

    mamnoon

  10. starmoon says:

    shdi jooon mareke bod geryam gereft zace ham zesht bod zesht tar shod

  11. monica says:

    ای خدا دوباره این دوتا اجووووج مجووووج پیداشون شد چه فد من ازشون بدم میاد

    TnX

  12. Nina ✓ says:

    زاك چه ذوق زده است مردِ داره با ونسا روبوسي ميكنه😀

    مرسي دوستم

  13. Nina ✓ says:

    شادي جون خيلي متن قشنگي بود دستت درد نكنه😦

  14. pani says:

    vayyyyyyyyyyyyyyyyyy asheghe zacam mimiram baram eshghame o0mrame.merCCCCCCCCCCCCCCCC

  15. starmoon says:

    ajoj majoj khodeti va mehrsa na in do ta bad bakht dar zemn age ye bar dige in jori begi man midonam bato

  16. panizfutuhi says:

    az in vanessa halam beham mikhore vaghean ke zac kheili bi salighas

  17. golara says:

    niloo kojayi pas 2khtar?
    dotashoonam nazo banamakan.
    vanessa kheily naz shode kami ham topol shode,
    zac ham ke mesle hamishe khosh tipe.
    tNx

  18. niloo says:

    vay cheqad j0j0 shodan makhsusan zacam kheyli dusesh daram.fadash besham kheyli khoshtip shode.misi:-*

  19. niloo says:

    vay cheqad j0j0 shodan.makhsusan zacam k kheyli dusesh daram.fadash besham kheyli khoshtip shode.misi:-*

  20. sadaf says:

    ونسا چقدر اینجا خوشکل شده🙂
    مررررسی

  21. sadaf says:

    مرررسی شادی
    قشنگ بود🙂

  22. mahbube says:

    vennesa kheyli naze ama zac asan garmo jaleb nist

  23. monica says:

    ستاره نیگا دارم میگو اجووووج مجووووج چرا هیچ کاریم نکردی پس؟

  24. mahsa efron says:

    عشقم چه قد ناززززززززززززززززززززززززز شده.این مدل مو محشرش کرده
    الهی من فدای رنگ چشماش بشم

  25. Princes Niloo says:

    😥
    man dg na omid shodam😥
    in 2ta aine chasb chasbidan beham😦
    man nemitoonam dg😥
    vali ta akhare omram doosesh daram:'(
    kash mifahmid:'(
    me30

  26. emo girl says:

    دوس داشتنین
    مرسی
    ……………..
    شادی جونم داستانت خیلی زیببا بووووود
    تشکر عزیز دلم

  27. monica says:

    وااااااای شادی جوووون قصد داری کاری کنی که اینقدر گریه کنم تا اشکام خشک شه؟
    خیلی خیلی…..خیلی زیبا بود

  28. starmoon says:

    man taze motevaje shodam in kalame ajoj va mojoj ro tekrar kardi ye hesabi azat beresonam

  29. monica says:

    تو یه پوستی از من بکن تا من ده تا پوست از تو بکنم

  30. Enrique says:

    مونیکا کی اذیتت می کنه بگو بخورمش

  31. monica says:

    انریکو جوون
    من که پیشنهاد نمیکنم بخوریش اصلا خوشمزه نیست
    میترسم کارت به بیمارستان بکشه

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s